تبليغاتX
سکوت کهنه
 

 


                     سکوت کهنه               

 




 

درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

دوستان

دوستان عاشق

نويسنده :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :

تبليغات ويژه قالب ساز :
 
psycho ----> soli

 

 

...Shhh

 

 

 

 

 


نويسنده: soli & shohre مورخ: شنبه 25 مهر1388 در ساعت: 11:57
      |+|
در دل خسته ام چه می گذرد

در دل خسته ام چه می گذرد 

               
این چه شوریست باز در سر من؟


باز،از جان من، چه می خواهند


برگ ها ی سپید دفتر من؟


من به ویرانه های دل ،چون بوم


روزگاریست های و هو دارم.


ناله ای دردناک و روح گداز،


بر سر گور آرزو ،دارم


این خطوط سیاه سردر گم


دل من ،روح من، روان من است


آنچه از عشق او رقم زده ام


شیره ی جان ناتوان من است.


سوز آهم اثر نمی بخشد


دفتری را چرا سیاه کنم؟


شمع بالین مرگ خود باشم


کاهش جان خود نگاه کنم.


بس کنم این سیاه کاری ،بس!


گرچه دل ناله می کند: بس نیست!


برگ ها ی سپید دفتر من،


از شما رو سیاه تر، کس نیست!


نويسنده: soli & shohre مورخ: چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 در ساعت: 21:36
      |+|
حیف هرگز نفهمیدم .....
نه من... نه تو ... و نه هيچکدام از اين شعرهای وامانده و تنها و بی مقصد و بی صاحب...

 هيچکدام از ما با هم يا با دنيا يا با هرچيز ديگری که فکرش را بکنی يا نكني هيچ تفاوتی

 نداريم... هيچ شباهتی هم!.... تنها دنياست که می گذرد و.... تو که ميروی و پشت سرت را

هم نگاهی نمی کنی حتی.... و من... که می چرخم و می چرخم و می چرخم و باز هم در

 همين نقطه ی تنهای بی تو بودنم نه تو را پيدا می کنم... نه خودم را و نه حتی روياهايمان

 را....... حیف هرگز نفهمیدم دنیا از همان اولین روز تولد قصد جانم را کرده بود


نويسنده: soli & shohre مورخ: سه شنبه 20 اسفند1387 در ساعت: 12:41
      |+|
خدایا....

خدایا....!

 

 یاری ام کن تا اگر چیزی شکستم دل نباشد


نويسنده: soli & shohre مورخ: سه شنبه 20 اسفند1387 در ساعت: 12:35
      |+|
جهنم.....!!!!

به جهنم كه مرا دوست نداري

                                 از هجر تو هرگز نكنم ناله و زاري


گفته بودم كه سر كوي تو جان خواهم داد

                                    به جهنم كه نشد جاي دگر خواهم داد



ش.ه.ر.ه


نويسنده: soli & shohre مورخ: سه شنبه 1 بهمن1387 در ساعت: 21:53
      |+|
برو.....

روزي کـه دلـم پيش دلت بود گرو

دستان مـرا سخت فشردي کـه نرو


روزي که دلت به ديگري مايل شد

کـفـشـان مـرا جفت نمودي که برو





ش.ه.ر.ه


نويسنده: soli & shohre مورخ: سه شنبه 1 بهمن1387 در ساعت: 21:45
      |+|
پرتگاه

 

من داغونم ميشم آروم تر وقتي فکر ميکنم با اونم ولي چه فايده نشونه هاش آسون تر از يادم ميرن و من

 با روحم تنها مي شمو ميگيرم تو آغوشم مشکلاتي که مي خوان من نابود شم خداچرا من بگو اگه

اشتباه فکر,فکر مي کردم پشت همه کوه ها چشمه باشه اما پشته کوه هايي که واسم از غم ساختن

کوه ديگه اي نبود من از قصد ساختم که تنها باشم و نباشه هيچکي پشتم آدما نامردن نگو از يکيشون

خوردم اشکاي چشم ميشن به بارون شبيه بيا انجا محبتم ميشه با پول خريد خدا بگو مشکلات تا کي

 سخت تر ميشن ميگي اگه فکر کني وضعيت بد تر ميشه ...من...خودم و پرت ميکنم از لبه ي پرتگاه بگو

 که تموم سيل اشکام اينجا به درد نمياد قلب افراد خدا ببخش اگه تلخ حرفام ...خدا ببخش تو که مي

دوني قصه ي من و هر بار گفتي واستا رو پات مثه يه مرد تو از هر دو چشات استفاده کن واسه ديدن

نشو مرحم تنهايي هاي يه دله بي رحم پس بي شک دنياي خوبي ها اين برنامه ست مستند فرق آدما

 من ديدم با اشک بهم مي گن ديوونه اي همون آهن هاي نفهم اين جا من و گذاشتن کنار آدماي فلج

آدمايي که ايمان و عوض مي کنن با فحش خورشيد تنهاييام همو هلال ماه بود اگه اومدي اينجا از کسي

 در خواست نکن کمکت کنه  چون انتظارش بالاتر از چيزي که  فکر کني ميره تا حدي که تو غرورو له کني

 عشق عزيزاتم اينجا بوي تعفن دارن ميرم از اينجا فقط يه تذکز دادم...من خودم و پرت ميکنم از لبه ي

پرتگاه بگو که تموم سيل اشکام اينجا به درد نمياد قلب افراد خدا ببخش اگه تلخ حرفام ...؟


AsaTir

س.و.ل.ی   


نويسنده: soli & shohre مورخ: یکشنبه 29 دی1387 در ساعت: 13:32
      |+|
عشق یعنی نرسیدن....
تو باعث شدی یه چیز را بفهمم..و
بفهمم عشق یعنی چی...و
بفهمم دل کجاست..و
بفهمم وقتی کسی عاشق می شه چه حالی داره..و
بفهمم درد عشق چیه..و
حالا می دونم عشق یعنی تشنگی..و
عشق یعنی نیاز..و
عشق یعنی التماس..و
آرزو..و
خواستن و بدست نیاوردن..و
دویدن و نرسیدن..و
آری..و
عشق یعنی نرسیدن....




ش.ه.ر.ه

نويسنده: soli & shohre مورخ: جمعه 27 دی1387 در ساعت: 15:29
      |+|
سولی؟!

 

زندگی چیست.....؟!

؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

خدا بگو مشکلات تا کي سخت تر ميشن ميگي اگه فکر کني وضعيت بد تر ميشه


نويسنده: soli & shohre مورخ: شنبه 7 دی1387 در ساعت: 19:55
      |+|
تنفس آزاد
 

توی خلوته پر از هم همه ام که صدایی به صدا نمی رسه اگه می تونی من و

دعا بکن من که دستم به خدا نمی رسه, آسمونا ارزونی پرنده ها جای آسمونا

یه قفس بده ,همه ی دارو ندارم و بگیر هر چی بودمو دوباره پس بده ,بازم هیچ

راهی به مقصد نرسید من هزار و یک شبه معطلم تا ته جاده ی دنیا رفتم و بازم

انگار سر جای اولم, چرا دنیا با تمام وسعتش مرحمی برای زخم من نداشت پای

هر چی که دویدم آخرش حسرت دشمنی شو تو دلم گذاشت  

سر رو شونه های سنگ روزگار قد این فاصله هق هق می کنم دارم از ثانیه ها

سیر میشم, دارم از دوری تو دق میکنم پشت خنده های مصنوعی من دل به این

بغض گلو شکن بده روزگار سردمو ورق بزن دست مهربونت و به من بده, گم

شدم تو شبی که خودمم شبی که حتی یه فانوس نداره من و با خودت ببر به

روشنی, آخه هیچکی مثه تو من و دوس نداره دلم لک زده واسه یه هم زبون

شیشه ی دله همه سنگ شده می دونی دلیل گریه هام چیه آی خدا دلم

واست تنگ شده 

 

س.و.ل.ی

 


نويسنده: soli & shohre مورخ: سه شنبه 26 آذر1387 در ساعت: 11:35
      |+|
.....


گیرم هوس پر زدنم هست...!

 

                                 بال کو !!؟

 

ش.ه.ر.ه.


نويسنده: soli & shohre مورخ: دوشنبه 25 آذر1387 در ساعت: 20:33
      |+|
اين روزها با هر كه دوست مي شوم


احساس مي كنم آنقدر دوست بوده ايم


كه ديگر وقت خيانت است...

 


نويسنده: soli & shohre مورخ: دوشنبه 25 آذر1387 در ساعت: 20:31
      |+|
کلاغ سیاه پاپتی.....

کلاغه دلش گرفته بود
کلاغ سیاه پاپتی
پرید روی شاخ درخت
گفت : غار و غار
از یه جایی صدا اومد
که : زهر مار
بغض کلاغه ترکید
یه قطره اشک از روی گونه هاش چکید
یه تیکه سنگ از تو حیاط
نشست رو سینه کلاغ
قلب کلاغه ترکید
کلاغه مرد
...
کسی نفهمید که کلاغ
دلش خیلی گرفته بود
آخه شب قبل
یه گربه ناز و ملوس
بچه هاشو گرفته بود
حیف کلاغ پاپتی
با رنگ زشت و خط خطی
....
راستی مگه ما آدما
از دل هم خبر داریم ؟
ما آدمای رنگارنگ
زشت و قشنگ
درد دلامون الکی
عاشقیمون , دروغکی
دل  چی چیه ؟ یک تیکه خون
پر از : نرو , پیشم بمون ...
دلم میخواست کلاغ بودم
همون کلاغ پاپتی
زشت و سیاه و خط خطی
گریه می کردم : غار و غار
پشت سرش یه زهر مار
حداقل این فحشه که راستکی بود
اینجوری هیچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت
دلم میخواست کلاغ بودم
تا که یه سنگ راستکی
که درد اون بهتره از زخم زبون آدما
دلم رو با تموم این نگفته هاش
بترکونه
...
صبح سحر
یه رفتگر
کلاغه رو کرد لابه لای آشغالا
دلش نگو , یه تیکه خون
پر از :برو , پیشم نمون

ش.ه.ر.ه



نويسنده: soli & shohre مورخ: دوشنبه 25 آذر1387 در ساعت: 20:29
      |+|
« تو واقعاً چته .. »....

گاهی اوقات

احتیاج به یه آدمی داری٬
یه دوستی٬
که وایسته رو به ‌روت
که توی چشمات نگات کنه
و محکم بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونه‌ت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همون‌جوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی‌ شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونه‌ش گریه کنی٬
بلرزی٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته .. »

 

ش.ه.ر.ه


نويسنده: soli & shohre مورخ: دوشنبه 25 آذر1387 در ساعت: 20:27
      |+|
من آواره نرینم.......
روزی کسی زیر لب می خواند :
کاش می شد بارانی بر شیشه ی دل تنهایی کسی خط آبی می شد...
بوسه بر مردم دیده می زد که تاری اش بهانه ای جز اشک شوق ندارد...
کاش می شد
نسیمی این دل خسته ی مارا می برد
می نشاد بر پر آن شاپرکی
که همه شوقش از باران قطره بارانی است در دل گل تا بنوشد با ناز...
از او پرسیدن :
آیا تو واقعا" خسته ای؟
سرش را زیر انداخت و با نگاهی که حاکی از اندوه و غم 1000 ساله بود با صدایی لرزان گفت:
آیا تو می توانی کمکم کنی؟!
اما صدا هیچ نگفت
آن کس زیر لب گفت:
از دوست کمک خواستم اما او نپذیرفت
من را رها کرد و من دانستم در این کره ی خاکی تنهای تنهایم
به قول معروف من به آمار زمین شک دارم چون هیچ انسانی که قلب داشته باشد در آن زندگی نمی کند
همه فقط خود را می بینندو بس و من را برای زمانی می خوانند که هیچ مشکلی نداشته باشم
آنها دل ندارند...
و همچنان گریان راه را می پیمود
صدا گفت:
از عشق کمک بخواه ... اما سنگینی بارت را بر او نسپار
آن کس پرسید:
چرا؟
صدا گفت:
زیرا او تو را دوست دارد و در ضمن بار خودش را...
این باعث می شود حرف و بار تو را بر زمین بگذارد و از این که او را نفهمیدی برنجد و در نتیجه تنها می مانی و...
آن کس با خود اندیشید:
به راستی فایده ی این همه عذر و بهانه چه خواهد بود!؟
چرا از بیرون مدد می طلبیم در صورتی که عشق در درون ما به ودیعه نهاده شده...
به راه افتاد در صورتی که سکوت همچون هاله ای زیبا او را در بر گرفته بود...
سکوتی که پر از 1000 سوال ناگفتنی و بدون پاسخ بود
سوالاتی که هر کدام باری بزرگ بر دوش این تنها ترین بود
و او را زخمی زخمی کرده بود...
نیمی از عمر خود را در سفر بود
و درست زمانی که احساس می کرد شاید این بار دل تنگ نباشم
می فهمید بزرگترین دروغ را به خود گفته است!!!
چون او دل تنگ ترین آدم دنیا بود...
او آواره ترین بود
آن کس گفت:
سرزمین آرزوهایم کجاست؟!
وعده های شیرینت
خاطرات قشنگت
و چشمان زیبایت
و عشقت
کجا و چگونه در من اثر کرد که حالا مجبورم آواره ترین باشم؟!...
از روزی که آموختند بیماری عشق خطرناک است
احساسات را کشتین
قلب ها را سوزاندین
قافل از این که عشق زیباترین است و بس...
پس جای نگرانی نداری
قافل از این که تو هم هنوز نگرانی اما خودت را گول می زنی
بزرگترین دروغ را به خود گفته ای
اما نفهمیدین با این کارتون من را آواره ترین دنیا کرده این
که حالا مجبورم بخاطر عشق
برای پیدا کردن تنها قلبی که برای من می زند
آواره ترین دنیا باشم وزخم خورده ی روزگاری که هر وجبش از جنس بی عاطفه گی پر شده باشد
من آواره ترینم.

 

ش.ه.ر.ه


نويسنده: soli & shohre مورخ: شنبه 23 آذر1387 در ساعت: 12:2
      |+|
شهره

 

موهاي سپيدم را هديه سپيدي بختت مي کنم.باشد که سپيد بخت باشي.نه دلگير مثل مو هاي سپيد.که دلشاد مثل قوهاي سپيد .گروه خوني عشقمان به هم نمي خورد .کاش بهم نمي خورد اين لذات با تو بودن لذت داشتن يک دوست خوب لذت داشتن يک همپاي استوار.لذات داشتن يک همتاي هميشگي.کاش گروه خوني همه يکي بود.تا هيچ حسرتي براي هميشه در هيچ دلي باقي نمي ماند .تا هيچ بغضي در گلوي کسي جا خوش نمي کرد.تا هيچ گريه اي به خودش اجازه نمي داد يک روز تعطيل خوش را نا خوش سازد.تا لبخندهاي محبت بر لبهاي دوستي نمي خشکيد

********
رفيق من سنگ صبور غم هام به ديدنم بيا که خيلي تنهام هيچکي نمي فهمه چه حالي دارم چه دنياي رو به زوالي دارم مجنونم و دل زده از ليلي ا خيلي دلم گرفته از خيلي ها نمونده از جوونيام نشوني پير شدم پير تو اي جووني ... تنهاي بي سنگ صبور خونه ي سرد و سوت و کور  توي شبات ستاره نيست موندي و راه چاره نيست اگر چه هيچکس نيومد سري به تنهاييت نزد اما تو کوه درد باش طاغت بيار و مرد باش ... اگربياي همون جوري که بودي کم ميارن حسودا از حسودي صداي سازم همه جا پر شده هر کي شنيده از خودش بيخوده اما خودم پر شدم از گلايه هيچي ازم نمونده جز يه سايه سايه اي که خالي از عشق و اميد هميشه محتاجه به نور خورشيد

********


بزرگترين لذت زندگي.داشتن يک دوست خوب است.کسي که بفهمد,نا گفته هايت را,گفته هايت را,سکوتت را,و همه آنچه هستي

*********

shohre mano bebakhsh...khahesh mikonam

س.و.ل.ی


نويسنده: soli & shohre مورخ: چهارشنبه 13 آذر1387 در ساعت: 11:29
      |+|
و من ماندم و ...........
گفت تماشای دنیا چه لذتی داره...نفهمیدم

گفت : چه زیباست وقتی پروانه ها در میان گلها پرواز می کنند...باز هم نفهمیدم...

می گفت و می گفت از آنچه زیبا بود و زیبایی جلوه می کرد...

گویی که او را نمی فهمیدم...

خواستم عینکم را جابجا کنم...

ناگهان او رفت...

شاید نمیدانست که

من نمیبینم...!

ومن ماندم و حسرت این زیبایی شنیدن...

 

ش.ه.ر.ه


نويسنده: soli & shohre مورخ: دوشنبه 20 آبان1387 در ساعت: 9:3
      |+|
سردی دستانم

 

دستانم را به سردي ديوار مي سپارم,


گرمي ديوار از دستان تو بيشتراست,


خنجر سرد حرفهايت چه کرد با بدن نحيفم,


گرمي خون رفته از خود را بر وجودم حس مي کنم,


قلم را به جايش مي گذارم تا ديگر افکارم يادآور حرف هايم باشد,


نه!!!!!!!!!!!!!!


ديگر دل نوشته هرگز براي تو براي لحظه هاي با تو ,نه تکرار نمي شود چون کاري بس عبس و بيهوده

 است.


کاغذم را پنهان مي کنم نه , پاره يا که آتشش مي زنم تا حواست کامل به دستانش باشد,


اشکانم ديگر دلهره ي تنهايي ندارد چون تنهاي تنهايم در اين شب تار در اين شام بي فردا,


هر بار گفتم بيا. قدمي به عقب برداشتي تا معناي دلتنگي و بي تو بودن را از جان و دل بچشم ,


هر بار گفتم نرو , سراسيمه گريختي تا هماهمنگي َ تضاد را بينمان احساس کنم ,


شايد اين گونه نباشد ولي.....


اين دوست داشتن خود گناهي است بزرگ َ کبيره ,


ديگر نمي گويم مهربانم , نازنينم ,جانم فداي لبخند هايت


ديگر نمي گويم بخند که محتاج خندهايت هستم , بيشتر بخند اي صبح پراميد


نفسم را براي خود نگه مي دارم زيرا تو بسيار هم نفس داري.


من بي نفس را هم آوا در اين تن خاکي نيست , پس همراه شو با من به عالم افلاکي

س.و.ل.ی


نويسنده: soli & shohre مورخ: پنجشنبه 9 آبان1387 در ساعت: 13:58
      |+|
بی من برو
 

نترس ازهجوم حضورم , چيزي جزء تنهايي با من نيست

 

گريه هامو پس ميگيرم دروغاتم مال خودت

 ديگه نمي ذارم منو بکشي دنبال خودت تو برزخت نمي مونم

 من ديگه از پيشت ميرم جهنم و پست ميدم بهشتم و پس ميگيرم

 نمي ذارم جون بگيري دوباره باز تو قلب من نمي ذارم قد بکشي سايه کني رو قلب من

 اسير دستات نميشم بازيچه ي باد نميشم من ديگه تو سکوت آب واسه تو فرياد نميشم

ميرم فراموش ميکنم واسه هميشه اسمتو

 از قفست پر ميکشم تا بشکنه طلسم تو

آره منو بازي دادي قبول دارم ساده بودم راهي نداشتم که برم تو دامت افتاده بودم 

  

محسن چاووشی....سولی       


نويسنده: soli & shohre مورخ: پنجشنبه 9 آبان1387 در ساعت: 13:49
      |+|


دلي غمگين تر از دل من هم مگه هست

 تو نشون من بده دل غمگين مگه هست

 تو صداي قلبمو نشنيدي اي واي

 مردم از چشماي تو ديگه از من چي مي خواي...........؟

س.و.ل.ی

                                                           محسن چاووشی


نويسنده: soli & shohre مورخ: سه شنبه 30 مهر1387 در ساعت: 15:6
      |+|
جهنم ساکت......


نويسنده: soli & shohre مورخ: پنجشنبه 25 مهر1387 در ساعت: 17:33
      |+|

نويسنده: soli & shohre مورخ: پنجشنبه 25 مهر1387 در ساعت: 17:25
      |+|
بالهایت را کجا جا گذاشتی؟؟؟

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...

ش.ه.ر.ه


نويسنده: soli & shohre مورخ: پنجشنبه 25 مهر1387 در ساعت: 17:23
      |+|


نويسنده: soli & shohre مورخ: چهارشنبه 24 مهر1387 در ساعت: 20:25
      |+|
نا رفیق....

نويسنده: soli & shohre مورخ: سه شنبه 23 مهر1387 در ساعت: 12:3
      |+|
چرا...؟

من چرا يادم رفت که تو هستي


و چرا مي گشتم ، همه عمرم را پي فهميدن تو...؟


که تو هر لحظه همين جاهايي ... و مرا مي فهمي.


و من از بودن تو ، خود آرامش و عشقم، و پر از اميد ونور...


و دگر ميدانم که تو هستي ، همه جا وهمه وقت...


و به من نزديکي ...

ش.ه.ر.ه


نويسنده: soli & shohre مورخ: سه شنبه 23 مهر1387 در ساعت: 11:35
      |+|
فلانی

 

ش.ه.ر.ه


نويسنده: soli & shohre مورخ: سه شنبه 23 مهر1387 در ساعت: 11:29
      |+|
من و نبخش

 

من رو هرگز نبخش اي مهربونم


هميشه بد بودم اين رو خوب ميدونم


زندگي بدون تازگي سخت است ولي اين سمور پير به زندگي در لجنزار عادت دارد

 
خدا حافظ کبوتر


خداحافظ ستاره


منتظرت ميمونم تا برگردي دوباره....؟

س.و.ل.ی


نويسنده: soli & shohre مورخ: دوشنبه 22 مهر1387 در ساعت: 20:48
      |+|
هیچکس

 

هيشکي از رفتن من غصه نخورد

هيشکي با موندن من شاد نشد
وقتي رفتم کسي قلبش نگرفت

بغض هيچ آدمي فرياد نشد
وقتي رفتم کسي غصه اش نگرفت

وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد
دل من مي خواست تلافي بکنه

پس چي شد هيچ کسي عاشقم نکرد
وقتي رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خيليم آفتابي بود
دم رفتن کسي گفت سفر بخير

که واسم غريب و ناشناخته بود
اما اون وقتي رسيد که قلب من

همه ي آرزوهاشو باخته بود
چهره هيچ کسي پژمرده نبود

گل ها اما همه پژمرده بودن
کسايي که واسشون مهم بودم

همه شايد يه جوري مرده بودن
وقتي رفتم کسي غصه اش نگرفت

وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد
دل من ميخواست تلافي بکنه

پس چي شد هيچ کسي عاشقم نکرد


نويسنده: soli & shohre مورخ: دوشنبه 22 مهر1387 در ساعت: 20:41
      |+|
بهتر زندگي کنيم

 

بايد هميبشه اين را در زندگي بخاطر داشته باشيم که مشکلات هستند به منو شما احتياج دارند که براي حل کردنشان از ما کمک مي گيرند. هر چه بيشتر مشکل در سر راه ما قرار گيرد باعث قوي شدن ما در مسير زندگي خواهند بود. پس از آنها نهراسيم بلکه در مقابل حادث شدگي ها پذيرا باشيم چرا که استواري ما را تضمين خواهند کرد.....

 

*************


دوستت دارم هايت را باور ميکنم 

درست مثل امضاي آخر نامه هايت.

که مي گويي خون است ، 

اما طعم آب انار مي دهد!!!

 

س.و.ل.ی


 


نويسنده: soli & shohre مورخ: دوشنبه 22 مهر1387 در ساعت: 20:40
      |+|

Copy Right By: Http://WWW.J28.coo.ir
Sponsored By: Masoud Rezaie

 

FreeCod Fall Hafez