حالا که فرقي نمي کند... کنارت ايستاده باشم يا نه بگذار همه چيز را... از وسط قيچي کنم تا تو... در نيمي باشي من... در نيمي ديگر راستي....... با دستي که روي شانه ات جا گذاشته ام ... چه مي کني؟...PsyCh0
ديگر نمانده هيچ به جز وحشت سکوت ديگر نمانده هيچ به جز آرزوي مرگ خشم است و انتقام فرومانده در نگاه جسم است و جان کوفته در جستجوي مرگ تنها شدم ، گريختم از خود ، گريختم تا شايد اين گريختنم زندگي دهد تنها شدم که مرگ اگر همتي کند شايد مرا رهايي ازين بندگي دهد تنها شدم که هيچ نپرسم نشان کس تنها شدم که هيچ نگيرم سراغ خويش دردا که اين عجوزه ي جادوگر حيات بار دگر فريفت مرا با چراغ خويش اينک شب است و مرگ فراراه من هنوز آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت اينک منم گريخته از بند زندگي با زندگي چگونه توانم دوباره ساخت ؟
بايد باكره باشى، بايد پاك باشى! براى آسايش خاطر مردانى كه پيش از تو پرده ها دريده اند ! چرايش را نميدانى فقط ميدانى قانون است ، سنت است ، دين است قانون و سنت را ميدانى مردان ساخته اند اما در خلوت مى انديشى به مرد بودن خدا و گاهى فكر ميكنى شايد خدا را نيز مردان ساخته اند !!!
*** ديگر نمانده هيچ به جز وحشت سکوت،ديگر نمانده هيچ به جز آرزوي مرگ
***
چيزي به فرو رفتنم نمانده ، چيزي به تمام شدنم نمانده ، در سايه سنگيني که بر روي زندگي ام افتاده ، وزش نابودي را مي بينم
***
آيينه هاي اتاق به شوق ديدن تو ايستاده اند،
حق دارند !
که تصوير من بي تو را هر بار پيرتر از پيش به رخم مي کشند !!
***
فريــــــــــــاد را که همه می فهمند
سکوتم را اگر شنيدي
هنــر کردي!!!
***
گاهي دلت بهانه هايي مي گيرد که خودت انگشت به دهان مي ماني گاهي دلتنگي هايي داري که فقط بايد فريادشان بزني اما سکوت مي کني ... گاهي پشيماني از کرده و ناکرده ات... گاهي دلت نمي خواهد ديروز را به ياد بياوري انگيزه اي براي فردا نداري و حال هم که... گاهي فقط دلت ميخواهد زانو هايت را تنگ در آغوش بگيري و گوشه اي گوشه ترين گوشه اي...! که مي شناسي بنشيني و"فقط" نگاه کني... گاهي چقدر دلت براي يک خيال راحت تنگ مي شود... گاهي دلگيري...شايد از خودت...شايد...