مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم مرگ آن نیست که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم.......؟(دوستان اومدم ولی ایندفعه سنگدل تر از همیشه , و با یه دوست)
تو باعث شدی یه چیز را بفهمم..و بفهمم عشق یعنی چی...و بفهمم دل کجاست..و بفهمم وقتی کسی عاشق می شه چه حالی داره..و بفهمم درد عشق چیه..و حالا می دونم عشق یعنی تشنگی..و عشق یعنی نیاز..و عشق یعنی التماس..و آرزو..و خواستن و بدست نیاوردن..و دویدن و نرسیدن..و آری..و عشق یعنی نرسیدن....
کلاغه دلش گرفته بود کلاغ سیاه پاپتی پرید روی شاخ درخت گفت : غار و غار از یه جایی صدا اومد که : زهر مار بغض کلاغه ترکید یه قطره اشک از روی گونه هاش چکید یه تیکه سنگ از تو حیاط نشست رو سینه کلاغ قلب کلاغه ترکید کلاغه مرد ... کسی نفهمید که کلاغ دلش خیلی گرفته بود آخه شب قبل یه گربه ناز و ملوس بچه هاشو گرفته بود حیف کلاغ پاپتی با رنگ زشت و خط خطی .... راستی مگه ما آدما از دل هم خبر داریم ؟ ما آدمای رنگارنگ زشت و قشنگ درد دلامون الکی عاشقیمون , دروغکی دل چی چیه ؟ یک تیکه خون پر از : نرو , پیشم بمون ... دلم میخواست کلاغ بودم همون کلاغ پاپتی زشت و سیاه و خط خطی گریه می کردم : غار و غار پشت سرش یه زهر مار حداقل این فحشه که راستکی بود اینجوری هیچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت دلم میخواست کلاغ بودم تا که یه سنگ راستکی که درد اون بهتره از زخم زبون آدما دلم رو با تموم این نگفته هاش بترکونه ... صبح سحر یه رفتگر کلاغه رو کرد لابه لای آشغالا دلش نگو , یه تیکه خون پر از :برو , پیشم نمون
احتیاج به یه آدمی داری٬ یه دوستی٬ که وایسته رو به روت که توی چشمات نگات کنه و محکم بزنه تو گوشت که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونهت و دوباره نگاش کنی ببینی که خشمگینه٬ ببینی که از دستت عصبانیه توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره ببینی که دوستته. که نگاش کنی٬ همونجوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬ که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. » که سرت فریاد بکشه .. که تو یه هو بلرزی٬ که بری بغلش٬ که بغلت کنه٬ همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬ که سرت رو فشار بده توی گودی شونش٬ که تو چشمات رو ببندی٬ روی شونهش گریه کنی٬ بلرزی٬ و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته .. »
روزی کسی زیر لب می خواند : کاش می شد بارانی بر شیشه ی دل تنهایی کسی خط آبی می شد... بوسه بر مردم دیده می زد که تاری اش بهانه ای جز اشک شوق ندارد... کاش می شد نسیمی این دل خسته ی مارا می برد می نشاد بر پر آن شاپرکی که همه شوقش از باران قطره بارانی است در دل گل تا بنوشد با ناز... از او پرسیدن : آیا تو واقعا" خسته ای؟ سرش را زیر انداخت و با نگاهی که حاکی از اندوه و غم 1000 ساله بود با صدایی لرزان گفت: آیا تو می توانی کمکم کنی؟! اما صدا هیچ نگفت آن کس زیر لب گفت: از دوست کمک خواستم اما او نپذیرفت من را رها کرد و من دانستم در این کره ی خاکی تنهای تنهایم به قول معروف من به آمار زمین شک دارم چون هیچ انسانی که قلب داشته باشد در آن زندگی نمی کند همه فقط خود را می بینندو بس و من را برای زمانی می خوانند که هیچ مشکلی نداشته باشم آنها دل ندارند... و همچنان گریان راه را می پیمود صدا گفت: از عشق کمک بخواه ... اما سنگینی بارت را بر او نسپار آن کس پرسید: چرا؟ صدا گفت: زیرا او تو را دوست دارد و در ضمن بار خودش را... این باعث می شود حرف و بار تو را بر زمین بگذارد و از این که او را نفهمیدی برنجد و در نتیجه تنها می مانی و... آن کس با خود اندیشید: به راستی فایده ی این همه عذر و بهانه چه خواهد بود!؟ چرا از بیرون مدد می طلبیم در صورتی که عشق در درون ما به ودیعه نهاده شده... به راه افتاد در صورتی که سکوت همچون هاله ای زیبا او را در بر گرفته بود... سکوتی که پر از 1000 سوال ناگفتنی و بدون پاسخ بود سوالاتی که هر کدام باری بزرگ بر دوش این تنها ترین بود و او را زخمی زخمی کرده بود... نیمی از عمر خود را در سفر بود و درست زمانی که احساس می کرد شاید این بار دل تنگ نباشم می فهمید بزرگترین دروغ را به خود گفته است!!! چون او دل تنگ ترین آدم دنیا بود... او آواره ترین بود آن کس گفت: سرزمین آرزوهایم کجاست؟! وعده های شیرینت خاطرات قشنگت و چشمان زیبایت و عشقت کجا و چگونه در من اثر کرد که حالا مجبورم آواره ترین باشم؟!... از روزی که آموختند بیماری عشق خطرناک است احساسات را کشتین قلب ها را سوزاندین قافل از این که عشق زیباترین است و بس... پس جای نگرانی نداری قافل از این که تو هم هنوز نگرانی اما خودت را گول می زنی بزرگترین دروغ را به خود گفته ای اما نفهمیدین با این کارتون من را آواره ترین دنیا کرده این که حالا مجبورم بخاطر عشق برای پیدا کردن تنها قلبی که برای من می زند آواره ترین دنیا باشم وزخم خورده ی روزگاری که هر وجبش از جنس بی عاطفه گی پر شده باشد من آواره ترینم.
موهاي سپيدم را هديه سپيدي بختت مي کنم.باشد که سپيد بخت باشي.نه دلگير مثل مو هاي سپيد.که دلشاد مثل قوهاي سپيد .گروه خوني عشقمان به هم نمي خورد .کاش بهم نمي خورد اين لذات با تو بودن لذت داشتن يک دوست خوب لذت داشتن يک همپاي استوار.لذات داشتن يک همتاي هميشگي.کاش گروه خوني همه يکي بود.تا هيچ حسرتي براي هميشه در هيچ دلي باقي نمي ماند .تا هيچ بغضي در گلوي کسي جا خوش نمي کرد.تا هيچ گريه اي به خودش اجازه نمي داد يک روز تعطيل خوش را نا خوش سازد.تا لبخندهاي محبت بر لبهاي دوستي نمي خشکيد
******** رفيق من سنگ صبور غم هام به ديدنم بيا که خيلي تنهام هيچکي نمي فهمه چه حالي دارم چه دنياي رو به زوالي دارم مجنونم و دل زده از ليلي ا خيلي دلم گرفته از خيلي ها نمونده از جوونيام نشوني پير شدم پير تو اي جووني ... تنهاي بي سنگ صبور خونه ي سرد و سوت و کور توي شبات ستاره نيست موندي و راه چاره نيست اگر چه هيچکس نيومد سري به تنهاييت نزد اما تو کوه درد باش طاغت بيار و مرد باش ... اگربياي همون جوري که بودي کم ميارن حسودا از حسودي صداي سازم همه جا پر شده هر کي شنيده از خودش بيخوده اما خودم پر شدم از گلايه هيچي ازم نمونده جز يه سايه سايه اي که خالي از عشق و اميد هميشه محتاجه به نور خورشيد
********
بزرگترين لذت زندگي.داشتن يک دوست خوب است.کسي که بفهمد,نا گفته هايت را,گفته هايت را,سکوتت را,و همه آنچه هستي
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود . پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد . پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني . پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود . پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!! اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...
بايد هميبشه اين را در زندگي بخاطر داشته باشيم که مشکلات هستند به منو شما احتياج دارند که براي حل کردنشان از ما کمک مي گيرند. هر چه بيشتر مشکل در سر راه ما قرار گيرد باعث قوي شدن ما در مسير زندگي خواهند بود. پس از آنها نهراسيم بلکه در مقابل حادث شدگي ها پذيرا باشيم چرا که استواري ما را تضمين خواهند کرد.....